در تنگ اثر آندره ژید
-آلیسا! با که می توانم ازدواج کنم؟خودت می دانی که من نمی توانم جز تو کسی را دوست بدارم.
وناگهان،دیوانه وار وتا اندازه ای به خشونت او را در آغوش فشردم و بر لبانش بوسه ها دادم.لحظه ای که گفتی خود را واگذاشته بود،نیمه بر پشت افتاده بر سینه خود فشردم.دیدم که سایه ای حجاب نگاهش می شود.سپس چشمهایش بسته شد و به آوایی که هیچ چیزی از لحاظ من همپایه تناسب و توازن آن نخواهد بود،گفت:
-به ما رحم کن، دوست عزیز! عشقمان را تباه نکن.
-اگر چنین دوستم می داشتی،چرا همیشه دست بر سینه ام زدی؟زیر لب گفت:
-برگذشته افسوس نخوریم.اکنون ورق را برگردانده ام.
خدایا! بگذار تا من و ژروم با هم و به وسیله یکدیگر به سوی تو پیش برویم و در سراسر زندگی چون دو زایری راه بپیماییم که گاهی یکی به دیگری میگوید: برادر اگر خستهای به من تکیه بده و دیگری جواب میدهد تو را در کنار خویش دیدن بس است. اما نه، راهی که تو نشان میدهی، راهی تنگ است، چندان تنگ که دو نفر نمیتوانند کنار هم در آن راه بروند.
ژروم عزیزم،می خواهم خبر بسیار غم انگیزی به تو بدهم :آلیسای بیچاره ما مرد.....افسوس!
درتنگ/آندره ژید/ترجمه عبدالله توکل و رضا سید حسینی /صفحات ۱۰۳-۱۵۰-۱۵۲-۱۶۷-
این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار می باشد.
لینک صفحه مربوطه http://boronze.blogfa.com/page/festival1
* نظرات این پست برای مسابقه مهمه.واقعی و بی رودربایسی.حتمن نظر بدید.حتی خوانندگان خاموش و روآریا
این وبلاگ به مردم مهمان نواز روستای روآر(رودبار) و عقاید و سننشان می پردازد.و برای بالا رفتن سطح فرهنگ ،آگاهی و دانش جوانان و مردم آن از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد.