براي عزيز ولايي كه يهو دلم هواشو كرد

حالا امروز
برف است كه مي بارد
برمن
و سنگي كه نام تو برآن حك شده است.
عزيز زير باران گريه مي كنم

تا هواي چشم هايم را داشته باشي.........

قهرمان

دلم براي خنده هايت گرفته...........

شهر سکوت

دلم

گرفته دلم

خاموش و سوت و کور

چون خیل ِ مَردُمَم

اين سالها،

مُردَم مَردُم

نه سوتي نه نيلبكي نه آوازي نه سوته دلي

شهر دربندان

بي ابر و باران

بانو

بي ابر و باران

گرفته دلم

نه چنگي نه خنجري نه سفير گلوله اي

شهر خاموشان

بي ابر و باران

گرفته دلم 

شعر

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟



تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.



و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود

اشعار زيبا از نيما يوشيج پدر شعر نو

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده‌است.

در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۸] او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

نيما اگرچه پدر شعر نوست و كاري كرده كارستان در آفرينش فصلي نو و زباني تازه و قالبي بديع براي شعرا ولي اشعارش متاسفانه كمتر مورد توجه و در دهان مردم است.

نيما يوشيج شاعر ناماور مازندراني از اهالي يوش آمل ( كه طبق تقسيمات جديد كشوري توابع نور شده است)

در روستاي ييلاقي يوش چشم به جهان گشود و از كودكي به زبان فرانسه مسلط بوده ولي هيچگاه حتي تحصيل در مدرسه سن لويي آمريكاييها در تهران نيز نتوانستند روحيه روستايي او را تغيير دهند و همواره اصطلاحات بكر و بديع زبان مازني در جاي جاي اشعارش ديده مي شود.

به مناسبت سالروز تولد نيما اشعاري زيبا از او انتخاب كرده و در اين جا مي گذارم با پاره اي توضيحات در باره اصطلاحات مازني.


برف


زردها بی‌خود قرمز نشده‌ند
قرمزی رنگ نينداخته است
بی‌خودی بر ديوار .


صبح پيدا شده از آن طرف ِ کوه ِ ازاکو [1]، امّا
وازنا [2] پيدا نيست
گرته‌ی ِ روشنی ِ مرده‌ی ِ برفی همه کارش آشوب
بر سر ِ شيشه‌ی ِ هر پنجره بگرفته قرار .



وازنا پيدا نيست
من دلم سخت گرفته‌ست ازين
ميهمانخانه‌ی ِ مهمان‌کش ِ روزش تاريک
که به جان ِ هم نشناخته انداخته است :
چند تن خواب‌آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا‌هشيار .

پابرگ‌ها :
[1]ازاکو : آزادکوه . نام ِ کوهی است در مازندران . ( مجموعه‌ی ِ طاهباز ؛ واژه‌نامه‌ی ِ طبری ، ص 605 . ) . در دو مأخذ ِ ديگر نيز توضيحی بيش از همين مختصر نيامده .
در مجموعه‌ی اشعار ( جنّتی ) ، « ازاگو » آمده ، و در دو مأخذ ِ ديگر به کاف : ازاکو ؛ و گويا همين درست باشد ، يا درست‌تر . « کو » بايد کوتاه‌شده‌ی ِ « کوه » باشد .
[2] نام دهکده‌ای است در مازندران ( جنّتی ، ص 248 ) .
نام ِ کوهی است در يوش ؛ رو در روی ِ خانه‌ی ِ نيما . گويند هرگاه ابر آن را بپوشاند ، در قشلاق بارندگی است . ( ماخ‌اولا ، ص 78 ) ( مجموعه‌ی ِ طاهباز ، ص 608 )


و اما توضيحات بنده:

اين شعر را فرهاد بزرگ خواننده مشهور پاپ - كه خدا رحمتش كند - خوانده اما من تا همين اواخر فكر مي كردم كه اين يه شعر ترجمه اي باشه و وقتي فهميدم كه اين شعر نيماست بسيار خوشحال شدم.


و اما در مورد معني ازاكو ، كو همان كوه است در مازندراني و كوهها را به تخفيف كو مي نامند.مثل دماون كو به معني كوه دماوند.

 و اما شعر دوم

« ری را »

« ری را » ... صدا می‌آيد امشب
از پشت ِ « کاچ »[1] که بند آب [2]
برق ِ سياه‌تابش ، تصويری از خراب
در چشم می‌کشاند .
گويا کسی‌ست که می‌خواند ...


امّا صدای ِ آدمی اين نيست .
با نظم ِ هوش‌ربايی من
آوازهای ِ آدميان را شنيده‌ام
در گردش ِ شبانی سنگين ؛
ز اندوه‌های ِ من ،
سنگين‌تر .
و آوازهای ِ آدميان را يکسر
من دارم از بر .


يک‌شب درون ِ قايق دلتنگ ،
خواندند آنچنان ؛
که من هنوز هيبت ِ دريا را ،
در خواب می‌بينم .


« ری را » . « ری را » ...
دارد هوا که بخواند ، [3]
در اين شب ِ سيا .
او نيست با خودش ،
او رفته با صدايش امّا ؛
خواندن نمی‌تواند .

[1] کاچ : قطعه‌ی ِ کوچک ِ جنگل در ميان ِ مزارع [ يادداشت ِ ابوالقاسم جنّتی . مجموعه‌ی ِ اشعار ، ص ‌336 ]
[2] به دو صورت می‌توان خواند : بند‌آب / بند ِ آب . چون نمی‌توانم مطمئن باشم که نيما به چه صورت می‌خوانده ، نشانه‌ی ِ اضافه نياوردم . به ديکلمه‌ی ِ شاملو هم متأسّفانه دسترسی ندارم ( قرار بوده دوستی سی‌دی ِ آن را برايم بياورد ، که هنوز نياورده . به حافظه هم اعتمادی نيست ؛ اگرچه ) ، فکر می‌کنم شاملو « بند ِ آب » خوانده .
[3] در کتاب ِ « از نيما تا بعد » ( مجموعه‌ای از اشعار ِ نيمايی ، به انتخاب ِ فروغ ، ص 34 ) : دارد هوای ِ آن که بخواند .

واما توضيحات بنده:

در مورد اولي و دومين كلمه متاسفانه حتي شاملوي بزرگ هم در ديكلمه اش به اشتباه اين دو كلمه را كاج و بند ِ آب خوانده كه صحيح نيست و تنها ما مازني ها بهتر از همه معني اين دو كلمه را مي دانيم.

و اما كاچ و نه كاج به معني جنگل و بيشه زارها و تپه هايي است كه در ميان مزارع كشاورزي از كل جنگلهاي عظيم مازندران باقي مانده و معمولا به عنوان استراحتگاه، محل دپوي علوفه و گاها گذران تعطيلات و سيزده بدر از آن استفاده مي شود.گاها اين كاچ ها با توجه به نوع درخت خاصي كه در آن فراوانتر بوده نامگذاري شده اند مثل هلي كاچ  و تنگوشتنه كاچ به معناي كاچي كه در آن گوجه سبز و تمشك به وفور يافت مي شود.

و اما بنداب و نه بند ِ آب   به معني آب بندان و نوعي درياچه مصنوعي كوچكيست كه آب براي كشاورزي در آن ذخيره ميگردد و به دليل فراواني آب عمدتا تبديل به زيستگاهي براي ماهيان و پرندگان مهاجر مي شده است.



توضيحا در تاريخ بيست آبان نودويك پسر گرامي نيما يوشيج- شراگيم يوشيج - در تماس تلفني از واشنگتن به برنامه هزار و يك شب كانال چهار همين موارد را گوشزد شدند و همچنين درباره شعري كه در زير مي آيد نيز گفتند: كه اين شعر به هيچ وجه عاشقانه نيست و درباره برادر نيما - بن لاد - كه جزء 53 نفري بود كه از ايران به روسيه گريختند بوده ، سروده شده است.


داروگ

خشک آمد کشتگاه ِ من
در جوار ِ کشت ِ همسايه .
گرچه می‌گويند : « می‌گريند روی ِ ساحل ِ نزديک
سوکواران در ميان ِ سوکواران . »
قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! [1] کی می‌رسد باران ؟


بر بساطی که بساطی نيست ،
در درون ِ کومه‌ی ِ تاريک ِ من که ذرّه‌ای با آن نشاطی نيست
و جدار ِ دنده‌های ِ نی به ديوار ِ اتاقم دارد از خشکيش می‌ترکد
- چون دل ِ ياران که در هجران ِ ياران –
قاصد ِ روزان ِ ابری ، داروگ ! کی می‌رسد باران ؟


&
مجموعه‌ی ِ اشعار ِ نيما يوشيج . ابوالقاسم جنّتی عطائی . ص 327 .
مجموعه‌ی ِ کامل ِ اشعار ِ نيما يوشيج . سيروس طاهباز ، ص 504 .

شعر در هيچ‌يک از دو مجموعه ، تاريخ ندارد ؛ امّا در مجموعه‌ی ِ طاهباز – که اشعار به ترتيب ِ تاريخ ِ سرايش آمده – در ميان ِ اشعار ِ سال ِ 1331 قرار گرفته است .
دو اختلاف ِ نگارشی : در مجموعه‌ی ِ طاهباز ، « سوگواران » و « اطاقم» آمده ، که به خودی ِ خود چندان اهميّتی ندارد ، امّا اگر وجه ِ دقيق ِ نگارش ِ نيما را می‌دانستيم ، بهتر بود !


?
[1] قورباغه‌ی ِ درختی . گويند چون داروگ بخواند نشان ِ روز ِ بارانی است . ( يادداشت ِ ابوالقاسم جنّتی ؛ مجموعه‌ی ِ اشعار ، ص 327 . )

توضيحات اضافه بنده:

داروگ يا وگ دار نوعي قورباغه كوچك سبز به اندازه بند انگشت است كه معمولا در روزهاي باراني و قبل از آن پيدا مي شود و از درختان بالا مي رود.

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

و اما مهمترين اشعار نيما افسانه ، ققنوس ، غراب

شعر بلند افسانه و چند شعر ديگر در ردامه مطلب مي آيد.

ادامه نوشته

دلتنگ عيد قربانم

آنقدر دنبال واژه اي هستم

تا حال خود را بيان كنم،اما

مي دانم حالم خوب نخواهد شد

پس حالم بد است

نه خدا نكند حال بد باشد

دل تنگم دلتنگ

چاهار بار برگهاي صنوبر امامزاده علي قرمز شدند و من نيامدم

چقدر پاييز جاده هراز را دوست دارم و نيستم

كه ببينم رنگهاي زرد و نارنجي و قرمز درختان اطراف آبشار شون دشت را

و حوالي نوا را

حال حوصله ام خوش نيست خدا را

حالا جنگل چلاو و رينه و آبگرم لاريجان چه رنگي است

چند عيد قربان گذشت و من نيستم

اگرچه ديگر مثل قديمها نيست قربان

كه صبح زود عيد با يك كيسه فريزر بزني بيرون تا گاوي ذبح شود و ...

بري حياط محمود شكري صف گوشت قرباني و ....

يا حياط حاجي رسولي و رحماني و فلاح و صالحي و ...يادش به خير هرجا

به هر خانه اي كه مي رفتي در باز بود يا گاهي هم بسته

به همه هم نمي رسيد گاهي اما بالاخره چند جايي به تو هم مي رسيد

به همه مي رسيد......

ديگر يادم نمي آيد آخرين عيد قربان اينطوري را

ياد اون صفا و صميميت به خير

اينهمه نوشتم و هنوز

نمي دانم مرا چه مي شود

شايد همان دل تنگم

ميان اينهمه همهمه

غريب و تنها و .........

و اين منم...




پکی دیگر به سیگــــــــارم بزنم....

اینجا کجاست ؟! دستهای چه کسی گـــــــــرم است ؟!

نــفسهــای چه کسی از روی کینه نیست ؟
نگاه چه کسی دروغ نمیگوید ؟!
کاسه ی عشق را باید پیش چه کسی گدایی کرد ؟!

عمرهای بی زبان را در چه دریایی به دهن کوسه های گرسنه سپردند؟!

زبانهای چه کسانی از ..... بازی با .... حرف میزند ؟!

حرفهایی که باید یک روز در میان پای چوبه دار برد تا لایقی برای شنیدنش پیدا شود.
سلامم را پاسخ نگویید.
سرهاتان در گریبانتان باشد.

فصل هم دیگر فرقی نمیکند ولی مثل اینکه اینجا همیشه .... است
با رد پای گرگهای زیبا !!

و من زوزه میکشم تا پکی دیگر به سیگــــــــارم بزنم....!

شعر دلنشین "رقص آرام" slow dance

شعر دلنشین "رقص آرام" برای همه ی شما دوستان آشناست. چرا كه نسخه های بسیاری از این متن در اكثر سایت ها و وبلاگ ها به زبان های مختلف منتشر شده و ایمیل های زیادی هم از این موضوع ارسال شده كه در این میان من هم از این دریافت بی نصیب نبوده ام. البته کاری به داستانش ندارم (دختر جوانی مبتلا به سرطان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در یکی از بیمارستانهای نیویورک این شعر را به مردم دنیا هدیه داده است و حامل این پیام است كه به همه بگوید زندگی را تمام و کمال زندگی کنند، کاری که او شاید دیگر نتواند انجام دهد ... !)، ولی اون چیزی كه قابل توجه هست نكات ظریف و تاثیرگذاری هست كه در این متن وجود داره و چنانچه به اونها توجه دقیق تری داشته باشیم با نگاه زیباتری به زندگی و دنیای اطرافمون خواهیم نگریست ...

سعی كنید این شعر رو با دقت تمام بخونید و مفهومش رو اونطوری كه باید، بفهمید و همچنین در تمام لحظات ارزشمند زندگیتون بكار ببندید چون لحظات عمر بس گرانبها و برگشت ناپذیر است ...
SLOW DANCE

رقص آرامگروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Have you ever watched kids

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

On a merry-go-round?

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

Or listened to the rain

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید

Slapping on the ground?

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

Ever followed a butterfly's erratic flight?

تا بحال بدنبال پروانه دویده اید؟ آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز میکند؟

Or gazed at the sun into the fading night?

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

You better slow down

کمی آرام تر حرکت کنید

Don't dance so fast

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید


Time is shortزمان کوتاه است

The music won't last

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

Do you run through each day On the fly?

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

When you ask How are you?

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است؟

Do you hear the reply?

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

When the day is doneهنگامی که روز به پایان می رسدDo you lie in your bed آیا در رختخواب خود دراز می کشیدWith the next hundred choresو اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

Running through your head?در سر شما رژه روند؟You'd better slow down


سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنیدDon't dance so fastاینقدر تند و سریع به رقص در نیایید

Time is shortزمان کوتاه است

The music won't lastموسیقی دیری نخواهد پائید

Ever told your childآیا تا بحال به کودک خود گفته اید

We'll do it tomorrow?فردا این کار را خواهیم کرد؟

And in your hasteو آنچنان شتابان بوده اید

Not see his?که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

Sorrow? Ever lost touchتا بحال آیا بدون تاثری

Let a good friendship die?اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد؟

Cause you never had time

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید

Or call and say,'Hi'?آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟You'd better slow down


حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنیدDon't dance so fastاینقدر تند وسریع به رقص درنیایید

Time is shortزمان کوتاه استThe music won't last

موسیقی دیری نخواهد پایید

صwhen you run so fast to get somewhere

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید

You miss half the fun of getting there

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید

When you worry and hurry through your day

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید 

It is like an unopened gift 

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید

Thrown away. Life is not a raceزندگی که یک مسابقه دو نیست

Do take it slowerکمی آرام گیرید 

hear the music  به موسیقی گوش بسپارید

Before the song is overپیش از آنکه آوای آن به پایان رسد

در تنگ اثر آندره ژید

...نه،مسافرت خويش را به پاس چند روز تجدید دیدار،كوتاه مكن.جدا بهتر این است که باز هم یکدیگر را نبینیم.باور کن : اگر در کنار من باشی بیشتر از این در اندیشه تو نخواهم بود.نمی خواستم مایه آزردگی خاطر تو شوم.اما اکنون به این نتیجه رسیده ام که در آرزوی حضور تو نباشم.آیا اعتراف کنم؟اگر بدانم که تو امشب خواهی آمد می گریزم.آه از من مخواه سبب این احساس را برایت شرح دهم.خواهش می کنم.آنچه می دانم این است که پیوسته در اندیشه توام (واین موضوع بایدبرای خوشبختی تو بس باشد.)و من بدین گونه خوشم .

-آلیسا! با که می توانم ازدواج کنم؟خودت می دانی که من نمی توانم جز تو کسی را دوست بدارم.

وناگهان،دیوانه وار وتا اندازه ای به خشونت او را در آغوش فشردم و بر لبانش بوسه ها دادم.لحظه ای که گفتی خود را واگذاشته بود،نیمه بر پشت افتاده بر سینه خود فشردم.دیدم که سایه ای حجاب نگاهش می شود.سپس چشمهایش بسته شد و به آوایی که هیچ چیزی از لحاظ من همپایه تناسب و توازن آن نخواهد بود،گفت:

-به ما رحم کن، دوست عزیز! عشقمان را تباه نکن.

-اگر چنین دوستم می داشتی،چرا همیشه دست بر سینه ام زدی؟زیر لب گفت:

-برگذشته افسوس نخوریم.اکنون ورق را برگردانده ام.

خدایا! بگذار تا من و ژروم با هم و به وسیله یکدیگر به سوی تو پیش برویم و در سراسر زندگی چون دو زایری راه بپیماییم که گاهی یکی به دیگری می‌گوید: برادر اگر خسته‌ای به من تکیه بده و دیگری جواب می‌دهد تو را در کنار خویش دیدن بس است. اما نه، راهی که تو نشان می‌دهی، راهی تنگ است، چندان تنگ که دو نفر نمی‌توانند کنار هم در آن راه بروند.

ژروم عزیزم،می خواهم خبر بسیار غم انگیزی به تو بدهم :آلیسای بیچاره ما مرد.....افسوس!

 درتنگ/آندره ژید/ترجمه عبدالله توکل و رضا سید حسینی /صفحات ۱۰۳-۱۵۰-۱۵۲-۱۶۷-

 این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار می باشد.

لینک صفحه مربوطه http://boronze.blogfa.com/page/festival1

* نظرات این پست برای مسابقه مهمه.واقعی و بی رودربایسی.حتمن نظر بدید.حتی خوانندگان خاموش و روآریا

شادی

واژه ای در ذهنم

که به کیبورد و هزار افسونش

می نویسم در وب

می نویسم در چت،

شادی را،

که ز فرهنگ لغات دل این مردم

مثل یوسف شده گم

می نویسم شاید

غمی از دل برود

می نویسم شاید

به دل مردم دلمرده ما

بازآید.


کاش میشد مزه شادی را

بچشانم به همه

پای چشم همه ی غمگینان

بنشانم لبخند


به صداقت سوگند

و به آواز پر پروانه

چه گناهی دارد؟

آدم عاشق باشد

و به همسایه بگوید

جانم




عصیان من

دلم برای خودم می سوزد

خدا...

از خودم ،شهرم ، کشورم

آره از همه متنفرم

خدا از همه بی زارم

حتی از تو

که می گن مهربونی

ادعونی استجب لکم

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را 

پس کجایی که می خوانمت 

و نیستی 

اینهمه تغییر کردم

تا شاید تو لااقل،ببینی ام

اما انگار چشمان عدالت کور است

چه شده که ما رو نمیبینی ،یا ریز میبینی ،یا سن ورت داشته چشات دوربین شده ، پیر چشمیه دیگه کاریش نمیشه کرد، اما انگار یادمه یه جا گفتی که سن ورت نمیداره:

"لا تاخذه سنة و لا نوم" اما انگار تو هم خسته شدی و یه چرتی زدی

چطور میشه قوانین خودت یادت بره

مگه نگفتی انا اقرب من حبل الورید

پس کجایی که نمی بینمت

هرگز حضور غائب و حاضر شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است


کی دلتو برده،هوشو حواست یه جا دیگست

ما که میدونیم بابا خودمون عمری این کاره بودیم، تو دیگه سیامون نکن

راستش منم اگه جای تو بودم،حالم ازم بهم می خورد

چه برسه بخواد بهش حال بدم،یا اصن بشینم پای .س شعراش

نمیدونم اگه راس باشه

یه علی یه حسین کافی بود تا همه چیو کات کنم

یه حسین که اگه داستانش راس باشه ، خدایی ها

داره میره جنگ بعد تو عرفه با اون دعاهاش ، نمیدونم ،فکت میخوره کف آسفالت


............ . حهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من تو را باز نداشت از اينكه راهنمايي ام كني 
هر گاه كه تو را خواندم پاسخم گفتي .
هر چه از تو خواستم عنايتم فرمودي.
هرگاه اطاعتت كردم قدرداني و تشكر كردي.
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم بر نعمت هايم افزودي.

و من را از شر آنان كه در زمين ستم مي كنند در امان بدار.

خدايا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند و خواري ام را طلب مي كنند؟
............ .. من به سوي ديگران دست دراز كنم؟در حالي كه خداي من تويي و تويي كارساز و زمامدار من.

تو كهف مني!
تو مامن مني!
وقتي كه راه ها و مذهب ها با همه ي فراخي شان مرا به عجز مي كشانند و زمين با همه ي وسعتش بر من تنگي مي كند

اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد.
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد

اينك من پيش روي توام و در ميان دست هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم.
نه ريسماني كه بدان بياويزم.
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با من است ؟!

خدايا!
از خيمه گاه رحمتت بيرونمان مكن.

از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.

يا رب! يا رب! يا رب!
............ .... خداي من!
اين منم و پستي و فرو مايگي ام.
و اين تويي با بزرگي و كرامتت.
از من اين مي سزد و از تو آن ............ ...
........." چگونه ممكن است به ورطه ي نوميدي بيافتم در حالي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني."

بسته باد پنجره اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده اي كه از عشق تو نصيب ندارد.

...... خداي من!
مرا از سيطره ي ذلت بار نفس نجات ده و پيش ازآنكه خاك گور بر اندامم بنشيند از شك وشرك رهايي ام بخش.

...... خداي من!
چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم ,چگونه خواري پذيرم كه تو تكيه گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي كرده اي كه عظمتت بر تمامي ما سايه افكنده.

يا رب! يا رب! يا رب!


باورم نمیشه

این یه دزد دریایی نیست که بعد از پنجاه سال جنایت و آدمکشی و تجاوز داره توبه میکنه.

این حسینه پسر علی و فاطمه

نوه آخرین پیامبر

داره زار میزنه و از گناهنش طلب بخشش میکنه و میگه از همچو منی چنین کارهایی بعید نیست و تویی ای خدا که سزاوار بخششی


فکم خورد به زمین و آب از لب و لوچم آویزون

یا اینا همش یه افسانه هست

یا دیگه نمیدونم خدا دنبال چی میگردی

اگه میخواستی روی ابلیس کم بشه که خداییش با این حسین که باید شده باشه

اگه میخواستی شناخته بشی ، آخه شنیدم که گفتی من گنج پنهانی بودم که میخواستم پیدا بشم،

که پیدا شدی و گوهرشناس هم که اومده  و رفته

دیگه فک نکنم اگه علی و حسین قصه و افسانه نباشن

کسی به گرد پای اونا هم برسه

اگه میخواستی ستایش بشی اینک دعای عرفه حسین بن علی

اگه خون می خواستی اینک کربلا و گلوهای بریده و لبهای تشنه حسین واکبر و اصغر و بگم ...

اگه مرد میخواستی آنک علی

جم کن این بساط کینه و حسد و بغض و غضب و شهوت رو به نام انسان

بس کن

حالم ازم بهم میخوره

چه جوری تحمل میکنی

خدا....................................................................................................................



پایپ

وهم هشیاری 

به من خوابگرد کوچه های بی مست

دست می دهد

وقتی هوار می شود

تنپوش شب

به حجم تنهایی ام


در حسرت مردان مست

که بی ریا عربده سر بدهند

دنبال میکده می گردم

حالی که جوانهای شهر 

دیریست توبه کرده و خمها شکسته اند

پایپهای شیشه ای جای شیشه های می ،نشانده اند

و بی ریاتر از هر مستی

به هر برزنی نشسته ، دود می مکند

و تازه هوار هم نمی کنند


دیگر دواخوری چیپ است

جوانان شهر من همه پست مدرن شده اند

اکس را بهتر از اکسل می فهمند

پایپ را بهتر از شیشه

و کراک را بهتر از کرک


خدا کند انقلاب ما صادر نشود

یا لا اقل این بخش آن


نیمه خدا

وقتی خالی از ایده باشی ، نوشتن سخت ترین کار دنیا می شود.

وقتی نیاموخته باشی که احساسات خود را بیان کنی

چگونه کسی بفهمد که تو را چه می شود

تا کمکت کند

بیان خود و اینکه اصلا اکنون چه حسی داری.

 

خالی ام

حوالی هیچ

انگار کن هیچگاه عاشق نبوده ام

صادقانه بگویمت

شاید هیچ زمانی ازین بیش خالی از عشق نبوده ام.

می ترسم

خالی از عشق که باشی ،

این طبیعی ست

 

تمام مردم این روزها به شمال رفته اند

من به جنوب

تمام ایران به سمت دریا می روند

من به کویر

تمام من خالی از عشق است

پرم از هیچ

نای نالیدن ندارم

 

شاید این دو روز نامتقارن که یکی شده بی دلیل نباشد

ولادت و وفات

ارتحال و میلاد

بخندم یا بگریم

هیچ حسی در من نیست

نه خنده نه گریه

مردی که مرد و مردی که زاده شد ، وصف من از امروز همینست.

و این شاید خود منم

نیم مرده نیم زنده

نیمه خدایی از جنس خدایان یونان باستان .

نیمه ای رو به زوال

نیمه ای رو به اشراق



 

كوك كن ساعتِ خویش !

كوك كن ساعتِ خویش !
>>>اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
>>>دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>كه مـؤذّن، شبِ پیـش
>>>دسته گل داده به آب
>>>و در آغوش سحر رفته به خواب
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
>>>كه سحر برخیزد
>>>شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
>>>دیر برمی خیزند
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>كه سحرگاه كسی
>>>بقچه در زیر بغل،
>>>راهیِ حمّامی نیست
>>>كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>رفتگر مُرده و این كوچه دگر
>>>خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>ماكیان ها همه مستِ خوابند
>>>شهر هم . . .
>>>خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>كه در این شهر، دگر مستی نیست
>>>كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
>>>از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
>>>
>>>كوك كن ساعتِ خویش !
>>>اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
>>>و در این شهر سحرخیزی نیست
>>>و سـحر نـزدیک است .....

منتخب اشعار مولوی ( ای دوست قببولم كن و جانم بستان )

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم كن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان


ادامه نوشته

عید آمد و عید آمد

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

سیمین دانشور بانوی رمان ایران خالق سووشون درگذشت

پیامک کوتاه بود

سیمین دانشور مرد.

دوشب پیش

نیمه شب

و من در گیر و دار زندگی

(دار + زندگی)!!

تازه فرصت کرده ام

دو خط بنویسم

از بانو سیمین

که با کتاباش عشق کردم

سووشون و هستی.


همسر جلال

و همسایه نیما

چه قدر ما قدر شناسیم!

بانو ما را ببخش

و به جلال سلام برسان

بانو خداحافظ.


احوال امروز من

ارواح مبارک مجسمه های متحرکی

که اجتماع امروز ماست

نه ری را نه

امروز ،حوصله حوالی هفت حوض و پا چنار را ندارم

بیا برویم سنگلج ،مرغ دریایی آنتوان چخوف ببینیم

مثل زمانی که من و تو و حافظ

رفته بودیم تالار مولوی

یا مثل آن روز برفی که از سمیه رفتیم دربند

پای پیاده

وبرگشتیم پاسداران

که مادرت دعوتمان کرد

یعنی حافط رو دعوت کرد

تا یادم نرفته بگویم

چه وصله ناجوری بودم

من

آنجا

و عکس زیبایت کنار قفسه کتابخانه برادرت

ری را

بیا ها کنم تا دستهایت گرم شود

ارواح ساکت و صبور

از کنارم رد می شوند

بی آنکه بدانند

آتشی که در سینه من است

نه از نبود تو

. نه از خاطرات توست

از کار ناتماممان است

...

ادامه نوشته

شاپرک ری را یادت هست

آبی تر از دریا ری را

چشم هایت

داغ تر از صحرا

بوسه هایت

بود.

بودی و

 نمی دانستم روزی

آفتاب خواهد تابید

بر جای خالی دستهایت

روی شانه ام

شاپرک

بودی و ...

همیشه این آغوش خالیست

آغوشم

همیشه خالی بوده اند

بعد از تو ری را

و شانه هایم

بی هق هق گریه هنوز

هق هقم

زیر پای خش خش برگهای پاییز هم گم نشد

حالا من مانده ام و

برفهای بی صدا ری را

کنار مزار ............

آگاهی و جهل از دیدگاه مولوی

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد
و آن آگاهی است
و تنها یک گناه،
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه کافی به کردار ،  گفتار و پندار است.
زمانی که تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند.
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا که انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
که پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نکته را درست زمانی می فهمد
که به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان
سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا که از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را
با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در
کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که
جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
کاملا عریان و آشکار در کنار ماست
آن قدر نزدیک
که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا که حتی در نزدیکی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی کوشش مولانا
در حکایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید: معجزات همواره در کنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط کافی است نگاه شان کنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست کاری بکنید!
بلکه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی که هستید
به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
کافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میکند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نکته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم

شعر اشک یتیم پروین اعتصامی

 روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                  فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

 پرسید زان میانه یکی کودک یتیم                    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست 

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست           پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست      

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت                  این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است          این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است            آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن                 تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست 

و عشق در عصر سياهچاله ها

مي گن شيطون كه نتونست سيب رو به خورد آدم بده

رو كرد به حوا  و گفت:

بخور واسه پوستت خوبه

و از اون موقع ما آدما اسير زمين شديم

البته من نفهميدم كه بالاخره گندم خورد حوا يا سيب

هر چند ميگن گندم هم واسه پوست خوبه

و حالا هر چي

من اسير ري را

ري را اسير پوست تنش

و عشق

چه تف سر بالاييست

در اين بيغوله

وطن

كه همه اسير تن اند

وراستي من چه؟

راستي توكا

تو آيا عاشقي؟

يا طالب همان هماغوشي كه همگان؟

اين روزها كه عروسان يكبار مصرف

براي گذران زندگي

سر هر چارراه

به وفور يافت مي شود

مي تواني حتي عاشقشان باشي

و دلت نسوزد كحه نرسي

كه اولين لحظه درين نوع از عشق بستري آماده است

قسم به قلم

كه شرمم مي آيد از ادامه اين پست...

..............................

تو را من ز احساس خود ساختم

پر و بال رويا تنت بافتم

كبوتر نماندي به بام حرم

پريدي ازين آشيان كرم

دو دست تو را بال پروانه نيست

و دندان ريزت تگرگانه نيست

لبت نيست دردانه با باده رنگ

و يا شاهكار از غروبي قشنگ

من از يك عروسك بتي ساختم

قماري عجب بود و من باختم


آگهی طفلی به نام شادی دیریست گمشده است

طفلی به نام شادی دیریست گمشده است
باچشمهای روشن براق
باگیسویی بلندبه بالای ارزو
هرکس ازاونشانی دارد
ماراکند خبر
این هم نشان ما
یک سوخلیج فارس
سوی دگر خزر


شفیعی کدکنی

بستنی با روکش طلا-آره بابا ایران خودموت-

می خواهم تنها باشم،کمی

تا از اینهمه همهمه

اینهمه هیچ

اینهمه باد

به حضرت خودم

به حجم سبز تو

به آن دالان بی انتهای بیقرار

به نی نی چشم های تو-نم دار-

پناه ببرم

-پناه بر عشق-

 

مگر آخرالزمان است

همهء راهبه ها روسپی شده اند،انگار

و شب  نیامده آغاز روزی است پر از روزی


می خواهم یک بار دیگر

تنهایی

از برج میلاد بالا بروم

بروم از آن بستنی های روکش طلا بخرم

دور از چشم همه شیشه شورها،سپورها

دور از چشم همه کودکان کار

سیصد هزار تومن ناقابل بدهم

یه گوشه ای بنشینم 

و به قول مدیر رستوران گردان برج

هر طور که دوست دارم

پولم!را خرج کنم

آنجای لق همه آن کودکان بدسرپرست

که دستمزدشان

تریاک می شود ته حلقشان

که همیشه خوابند

چه بهتر-دلشان آب نمی شود، نمی سوزد


می خورم به سلامتی عدالت

به سلامتی برابری

به سلامتی تو هم می خورم

که حسرت سفر

یک عمر با تو بود

حسرتی به قیمت نصف بستنی

دلت آب شد،سوخت

بسوزد

به قول حافظ

که سوز تو کارها بکند

من هم می روم یک گوشه

آن بالا-که همه ء شما قد یه مورچه هم نیستید-

بعد از اذان مغرب

بستنی ام را می خورم

آخر ماه رمضان است

من هم روزه ام

افطار بستنی روکش طلا می چسبد

آن هم این روزها

که طلا هی بالا می رود

آنقدر بالا که از برج میلاد هم بالاتر

به قول همسایه مان هر چه بالاتر بهتر

آخر او 867 سکه تمام بهار آزادی!دارد

بهار آزادی

سکه طلا

چه بهم می آیند


به یاد تو هم می خورم

بستنی روکش طلا

دم افطار می چسبد

دل آدم خنک می شود-ری را-

باور کن...




شعر

میان آفتاب همیشه زیبای تو
لنگری ست...
و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است.

حوالی ِ شیراز . کیف پولم گم شد

به راننده گفتم برم گردون سعدیه

راننده هم با خوشرویی قبول کرد ـ گفتم که پول ندارم -

یه شیر پاک خورده ای کیف پولم رو داده بود دفتر

بلند گو داشت اسم منو صدا می کرد

رفتم دفتر و کلی تشکر کردم

مونده بودم حالا چکار کنم و کجا برم

دیدم باید قید تخت جمشید و بزنم تا پول یه شب هتلُ بدم،

ولش کن می رم تخت جمشید،

دربستی

فرصت که نداشتم ،گو اینکه دور ِ

هنوز از شهر بیرون نرفته بودیم که ماشینه یهو خاموش شد ـ دِ بیاـ

راننده هر کاری کرد نتوست روشن کنه،طلسم شد

دیدم بابا قسمت نیست انگار هیچ جا برم ـ منم که نیومدم هیچ جا برم الا حافظـ

باشه حافظ باشه،هیچ جوری راه نداشت که شب بمونم،برگشتم حافظیه

سر ِ راه رفتم آمار ِ چند تا هتل و مهمانپذیر رو گرفتم،یه سرم رفتم کافی نت

،یه پست نوشتم

دو سه ساعتی تو حافظیه موندم،خانم مو بولونده رو هم دیدم

خودم و ازش دزدیم ،روم نمی شد نگاش کنم ،زیر چشی یه نگا انداختم،لبخند زد

،من هم خندیدم

دیگه داشت غروب می شد،یادم از کشته خویش آمد و هنگامِ درو

گفتم حافظ اومدنم با تو بود،خودت بگو چکار کنم،تفال زدم

چی هم اومد ،خیلی حال کردم حافظ

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست  و از رفیقان ره استمداد همت می کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش ازین        لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

روادید صادر شد ری را

لطفها کردی بتا،نمی دونم با من بود یا با تو ـکه نبودی ـ

این هم سوغات سفرم برای تو ری را

یادم که نرفته،عاشق تفال بودی،یادم که نرفته تفال بزنم به نیت تو ـ که نیستی ـ

اون هم کجا،سر مزار حافظ،دو هزار و اندی کیلومتر

 رفتم و برگشتم تو سی و پنج ساعت که بگم چن منه

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست     چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی            او سلیمان زمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک       لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است   سر آن دنه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران                چه کنم  با دل مجروح که مرحم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل   کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش           زان که بخشایش بس روح مکرم بااوست

حوالی ِ شیراز

رسیدم شیراز

شهر شاعران و شاهان

از ترمینال با تاکسی رفتم حافظیه

زود رسیده بودم،درب حافظیه بسته بود

 

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم   

از بخت شکر دارم و از روزگاز هم

 

با نگهبان صحبت کردم-بگو التماس-

راهم داد

پای پله ها فاتحه ای دادم-خودش کفت-تو دیوانش

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان

نشستم

تنهای ِتنها - ری را-

میان اینهمه همهمه اما

سکوت بود و سکوت و تو که نبودی-مثل ِ همیشه-   

آرام آرام

از پله های سنگی بالا رفتم

رسیدم به زیارتگهِ رندانِ جهان- حافظ -

سلام حافظ

همین

ری را   ری را میانِ من و بغض من تو نشسته ای

قِرقی ِ فراق،چنگالش را در دل من فرو برده

حضرتِ عشق تو در دلم

حسرتِ روزهایی که خورشید سایه های من و تو را -ری را-کنار هم می کشید

حالِ دل با تو گفتنم هوس است

خبر ِ دل شنفتنم هوس است

وه که دردانه ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است

شب قدری چنین عزیز و شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است

نمی دانم چرا فال که زدم،این شعر آمد

وضو هم که گرفته بودم ری را

اما انگار فال تو آمد

نشستم و گریه کردم

سر بر سنگِ مزارِ حافظ

صدای ِ زنی آمد

فکر کردم به ملکوت اعلاء پیوسته ام -صدای تو می آمدـ

نه که تو زبان خوب بلد بودی

  don't cry   

نگاه کردم

صدا از زنی بود -چهل ساله به نظر می رسید-

سبز بود-چشمهایش-

سفید مثه برف

دستهایش

به آرامی از پشت شانه هایم کنار رفت

شال را یه کم روی ِ موهای ِ طلایی اش جلو کشید

قبض روح شدم

این زن اینوقت روز اینجا چه می کند

نمی دانم چه گفتم

hi یا hello

که گفت سا لا م

خوش و بشی کردم و رفتم یه گوشه ای-حالِ لاس زدن نداشتم

گو اینکه اون خانم خیلی هم محترم بود و اگه سر دماغ بودم کلی باهاش از حافظ می گفتم

حساب کردم دیدم حداکثر یه شب می تونم بمونم

پس پا شدم رفتم سعدیه

خیلی به دلم ننشست ـ نه که عاشق حافظم

بعد از فاتحه از پله هایی پایین رفتم که به یه چشمه می خوردـ شاید رکن آباد بود ـصبحانه ای خوردم و حساب کردم

نیم ساعتی اونجا موندم

بعد تاکسی گرفتم به سمت حافظیه

نزدیک حافظیه دست کردم تو جیبم که کرایه بدم

دیدم کیف پولم نیست

دلم هری ریخت

حالا تو این شهر غریب پول از کجا بیارم

به هیشکی هم که نگفتم کجا می رم - خیر ِ سرم ـ

 

پرم پر از خالی

نه من همیشه عاشق توام

نه تو حوصله همیشه را داری

همین که زیر گریه می زنی

قاصدکِ باران می شوی

هق هق ِ رعد در گلویت

چه پرم از تو

پرم از خاطراتت

پرم از هیچ

انگار محو شد هر چه از تو در خاطرم بود

انگار پای تنگه چاطاق جا ماندی

برگشتم

به پشت سرم نگاه کردم

نبودی

انگار هزار سال از این تنگه کسی نرفته است

ای عشق ای عشق چهره یِ آبیت پیدا نیست

هی بخند

نازک آرایِ تن ِ چلچله ها

هی بخند

من شعر بسرایم و تو بخند

ای تو خیالِ پر ِ پروانه ها-ری را-

گیلاس ِ تک دونِ باغ

باران، بانو،باران

دارد باران می بارد

حوالی ِ حوصله ام

حوالی ِ قبیله ی ِ ساده ی ِ دوس داشتن ِ توــکه نیستی ــ

********************

راستی ری را

هوس کردم برم شیراز

میدونی که عاشق حافظم

دو دل بودم،نه که رمضونه

دل دل می کردم

ته جیبم که خالی

فالی گرفتم

از خود ِ حافظ

این بیت اومد

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

دیگه دل دل نکردم

نیم ساعت پیش رفتم بیهقی بلیط گرفتم برا ساعت شیش وی آی پی ِ تهران - شیراز

خدا بخواد شیش صبح شیرازم

آره دیوونم

می دونم که می دونی

******************

پیر شدم

پیر ِ تو ای جوونی

************

زندگـــی زیبـاســـت

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن

گردشـــی در کوچــه باغ راز کن

هر که عشقش در تماشا نقش بست

عینک بد بینی خود را شکسـت

علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت

عشق اسطرلاب اسرار خداست


من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران میدهد         
مولانا

جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است -حافظ-

در تنگ

در تنگ را بسیار دوست داشتم. یک رمان عشقی کلاسیک.. فوق‌العاده کلاسیک!

کتاب درباره عشقی بزرگ و مهجور میان پسر و دختری‌ست که سالهای طولانی یکدیگر را دوست دارند و به‌دلیل بعد مسافت، زمان زیادی از ارتباط عاطفی‌شان میان نامه‌های طولانی و زیبا سپری می‌شود.
زن داستان، مذهب را به‌نوعی افراطی و عرفانی باور‌دارد و دراین میان عشق او نیز گرفتار همین تعابیر عرفانی می‌شود..زن ( و در اوایل کار حتی مرد) عشقی را بزرگ و شایسته می‌پندارد که با سختی و شدت به‌دست آمده باشد و از این همین رو می‌ترسد مبادا به‌وصال برسند اما عشقشان هنوز کامل و رسیده‌نباشد..
تمام داستان بر پایه این این آیه از انجیل رقم می‌خورد:
بکوشید تا از در تنگ داخل شوید، زیرا در بزرگ و راه فراخ به‌ضلال می‌رسد و بسیارند کسانی که از این دروازه می‌گذرند، اما تنگ است دری که راه به‌زندگی می برد و باریک است راهی که به سرچشمه حیات می‌رود و کم‌اند کسانی که این در و این راه را می‌یابند.

به‌نظرم اوج کتاب هم در همین آیه است.. به قدری زیبا و عمیق است که دلت می‌خواهد بارها و بارها برگردی و زمزمه‌اش کنی.
البته که از آندره‌ژید همین باید.
درضمن ترجمه کتاب نیز بسیار زیبا و روان است.

نام کتاب: در تنگ
نویسنده: آندره ژید
مترجم: عبدالله توکل-رضا سید حسینی
نشر:نیلوفر
چاپ ششم۱۳۸۶ - چاپ اول: ۱۳۲۷