توكا توكا

اگه من يه پرنده داشتم حتمن اسمشو مي ذاشتم توكا

-ري را  تنها تكرار اندوه خاطره هاي مبهم و محو از توست

كه مي گويدم

بي عرضه بي عرضه

به دنبال كدام لي لي مي گردي هنوز...

تو زين جا رفته اي مرغ مهاجر سوي اقيانوس

تو زين جا رفته اي سوي بلنداي زمان تا پهنه كابوس

مزار سرخ آبادي هنوز از ياد تو ...

هنوز اين خسته رنجور از فكر تو چون....

*********

چرا برگشتي؟

آهسته نزديكش ميشم

تمام پهناي صورتشو اشك پوشونده

شونه هاي نحيف و اندام ظريفش مي لرزه

توكا توكا عزيزم

تو هنوز وقت نداشتي دختراي ديگه اي رو ببيني

بازم صبر كن من هميشه از عشق تو حرف مي زنم و از خودم مطمئنم كه هميشه به اين عشق پابندم

خواستم بگم ري را ري را من فقط تورو مي خوام

خواستم بگم نميتونم فراموشت كنم

خواستم بگم آره ري را آره اصلن من تن تو رو مي خوام آغوشتو و بوسه هاي تو رو مي خوام

خواستم بگم هي نگو دوست من دوست من

خواستم بگم من دوست تو نيستم من عاشقتم اونم نه عشقي آسموني و اثيري كه عشقي زميني و

دم دستي و اصلن ...

خواستم بگم عشق مارو معاف كن منو معاف كن ري را ري را منو معاف كن من طاقتشو ندارم

خواستم بگم با چنين بختي كه من زادم عجب نبود اگر    مادر از نامهرباني آب در شيرم كند

خواستم بگم ري را بيا ساده مثه همه شروع كنيم

خواستم بگم نه ري را نه زود نيست كه هيچ ....

گفتم: خداحافظ....

**********

اندوه هزار ايوب پير در من

بي قرارم ري را بي قرارم بي قرارم بي قرار

طعم گس چاي اول چين لاهيجان را ربودي از من و ....

ري را ري را

چرا هرگز شكوه نكردي

بلاهت مرا نديدي

من كودكم كودك ري را حتي اگر هزار ساله شوم و تو مي دانستي

هاي هاي گريه كجايي

هر چه نيرو داشتي در چشمهاي آبي درياي  من -ري را  -گذاشتي و رفتي...

سنگ كدام مزار را پاييدم

سر به هوا

كه با سر به زمين خوردنت را نديدم

امروز خورشيد مي تابد بر من و

سنگي كه نام تو بر آن حك شده است

هر روز كه مي گذرد اندوه نديدنت

به توان عشق مان مي رسد و من ناتوانتر از هميشه

ري را  ري را

كاش قانع مي شدي به خامي من و اين دل وامانده ...