فال

امروز نمیدانم چرا

یاد آهنگ عیدی فرهاد افتادم

بوی عیدی بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

امروز نزدیک بود گریه ام بگیرد ری را

هوایی شدم

شاید این بوی خاک که در هوای کویر پر شده شاید

اما یاد مرغنه جنگی افتادم

و بیشتر یاد پولهای عیدی ام

راستی امروز لقب گرفته ام ری را

میراکل

باور میکنی

من خراب بی باور مست

می دانی

به زودی چهل ساله می شوم

من خواب دیده ام

خواب چهل سالگی ام را

دختر کولی که به زور دستم را گرفت

گفت.

دستش را کشید

گفت چیزی که در کف دستت میبینم،مرا می ترساند

چه کار کرده ای؟

گفتم که عاشق تو بودم

و در خانه خدا بوسیدمت ری را.

اما

جریان چیز دیگریست

حتی دختر کولی هم گفت خدا صبرت بده

زندگیت خیلی پر فراز و نشیبه ولی آیندت میون دو بینهایته

مراقب خودت باش

چه کار کرده ای؟


می بینی ری را

نگفتمت که دنبال من راه نیفت


حتی دختر کولی هم نفهمید

که در تقدیر من چیست؟

که اینهمه همهمه

در من بود.



امروز با کوروش

دستهایی که کمک می کنند بهتر از

دستهایی است که دعا می کنند.

شادی

واژه ای در ذهنم

که به کیبورد و هزار افسونش

می نویسم در وب

می نویسم در چت،

شادی را،

که ز فرهنگ لغات دل این مردم

مثل یوسف شده گم

می نویسم شاید

غمی از دل برود

می نویسم شاید

به دل مردم دلمرده ما

بازآید.


کاش میشد مزه شادی را

بچشانم به همه

پای چشم همه ی غمگینان

بنشانم لبخند


به صداقت سوگند

و به آواز پر پروانه

چه گناهی دارد؟

آدم عاشق باشد

و به همسایه بگوید

جانم




خصوصی 6


خصوصی 5

 

خصوصی 4


خصوصی 3


خصوصی 2


خصوصی 1

 

آمار سایت

دیروز آمار بازدید سایتم یهو دو سه برابر معمول شد

چون تو برج میلاد و قبل از اجرای کنسرت مامورای جمع آوری بد حجابان!!!!!!!!!!!!!!!!

یه عده بندگان خدا رو که رفته بودن کنسرت ببینن بازداشت کردند

تو این جمع یه خانم بازیگری هم بوده

و چون یه مطلب مشابه با این حدود یه سال پیش تو وبلاگم بوده

آمار بازدید ای وبلاگ هم بالا رفته

امان از جماعت فضول

که آبروی مردمان از عرق کشاله ران یک بز هم براشون کمتره

آه از مسلمانی ما

آه از مسلمانی ما

عصیان من

دلم برای خودم می سوزد

خدا...

از خودم ،شهرم ، کشورم

آره از همه متنفرم

خدا از همه بی زارم

حتی از تو

که می گن مهربونی

ادعونی استجب لکم

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را 

پس کجایی که می خوانمت 

و نیستی 

اینهمه تغییر کردم

تا شاید تو لااقل،ببینی ام

اما انگار چشمان عدالت کور است

چه شده که ما رو نمیبینی ،یا ریز میبینی ،یا سن ورت داشته چشات دوربین شده ، پیر چشمیه دیگه کاریش نمیشه کرد، اما انگار یادمه یه جا گفتی که سن ورت نمیداره:

"لا تاخذه سنة و لا نوم" اما انگار تو هم خسته شدی و یه چرتی زدی

چطور میشه قوانین خودت یادت بره

مگه نگفتی انا اقرب من حبل الورید

پس کجایی که نمی بینمت

هرگز حضور غائب و حاضر شنیده ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است


کی دلتو برده،هوشو حواست یه جا دیگست

ما که میدونیم بابا خودمون عمری این کاره بودیم، تو دیگه سیامون نکن

راستش منم اگه جای تو بودم،حالم ازم بهم می خورد

چه برسه بخواد بهش حال بدم،یا اصن بشینم پای .س شعراش

نمیدونم اگه راس باشه

یه علی یه حسین کافی بود تا همه چیو کات کنم

یه حسین که اگه داستانش راس باشه ، خدایی ها

داره میره جنگ بعد تو عرفه با اون دعاهاش ، نمیدونم ،فکت میخوره کف آسفالت


............ . حهل و ناداني من و عصيان و گستاخي من تو را باز نداشت از اينكه راهنمايي ام كني 
هر گاه كه تو را خواندم پاسخم گفتي .
هر چه از تو خواستم عنايتم فرمودي.
هرگاه اطاعتت كردم قدرداني و تشكر كردي.
و هر زمان كه شكرت را بر جا آوردم بر نعمت هايم افزودي.

و من را از شر آنان كه در زمين ستم مي كنند در امان بدار.

خدايا!
به كه واگذارم مي كني؟
به سوي كه مي فرستي ام؟
به سوي آشنايان و نزديكان؟تا از من ببرند و روي برگردانند.
يا به سوي غريبان و غريبه گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند و خواري ام را طلب مي كنند؟
............ .. من به سوي ديگران دست دراز كنم؟در حالي كه خداي من تويي و تويي كارساز و زمامدار من.

تو كهف مني!
تو مامن مني!
وقتي كه راه ها و مذهب ها با همه ي فراخي شان مرا به عجز مي كشانند و زمين با همه ي وسعتش بر من تنگي مي كند

اي آنكه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنايت كرد.
در تنهايي صدايش كردم و جمعيتم بخشيد.
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد

اينك من پيش روي توام و در ميان دست هاي تو.
آقاي من!
بال گسترده و پر شكسته و خوار و دلتنگ و حقير.
نه عذري دارم كه بياورم نه تواني كه ياري بطلبم.
نه ريسماني كه بدان بياويزم.
و نه دليل و برهاني كه بدان متوسل شوم.
چه مي توانم بكنم؟ وقتي كه اين كوله بار زشتي و گناه با من است ؟!

خدايا!
از خيمه گاه رحمتت بيرونمان مكن.

از آستان مهرت نوميدمان مساز.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان.

يا رب! يا رب! يا رب!
............ .... خداي من!
اين منم و پستي و فرو مايگي ام.
و اين تويي با بزرگي و كرامتت.
از من اين مي سزد و از تو آن ............ ...
........." چگونه ممكن است به ورطه ي نوميدي بيافتم در حالي كه تو مهربان و صميمي جوياي حال مني."

بسته باد پنجره اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانكار باد سوداي بنده اي كه از عشق تو نصيب ندارد.

...... خداي من!
مرا از سيطره ي ذلت بار نفس نجات ده و پيش ازآنكه خاك گور بر اندامم بنشيند از شك وشرك رهايي ام بخش.

...... خداي من!
چگونه نا اميد باشم در حالي كه تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم ,چگونه خواري پذيرم كه تو تكيه گاه مني!
اي آنكه با كمال زيبايي و نورانيت خويش چنان تجلي كرده اي كه عظمتت بر تمامي ما سايه افكنده.

يا رب! يا رب! يا رب!


باورم نمیشه

این یه دزد دریایی نیست که بعد از پنجاه سال جنایت و آدمکشی و تجاوز داره توبه میکنه.

این حسینه پسر علی و فاطمه

نوه آخرین پیامبر

داره زار میزنه و از گناهنش طلب بخشش میکنه و میگه از همچو منی چنین کارهایی بعید نیست و تویی ای خدا که سزاوار بخششی


فکم خورد به زمین و آب از لب و لوچم آویزون

یا اینا همش یه افسانه هست

یا دیگه نمیدونم خدا دنبال چی میگردی

اگه میخواستی روی ابلیس کم بشه که خداییش با این حسین که باید شده باشه

اگه میخواستی شناخته بشی ، آخه شنیدم که گفتی من گنج پنهانی بودم که میخواستم پیدا بشم،

که پیدا شدی و گوهرشناس هم که اومده  و رفته

دیگه فک نکنم اگه علی و حسین قصه و افسانه نباشن

کسی به گرد پای اونا هم برسه

اگه میخواستی ستایش بشی اینک دعای عرفه حسین بن علی

اگه خون می خواستی اینک کربلا و گلوهای بریده و لبهای تشنه حسین واکبر و اصغر و بگم ...

اگه مرد میخواستی آنک علی

جم کن این بساط کینه و حسد و بغض و غضب و شهوت رو به نام انسان

بس کن

حالم ازم بهم میخوره

چه جوری تحمل میکنی

خدا....................................................................................................................



پایپ

وهم هشیاری 

به من خوابگرد کوچه های بی مست

دست می دهد

وقتی هوار می شود

تنپوش شب

به حجم تنهایی ام


در حسرت مردان مست

که بی ریا عربده سر بدهند

دنبال میکده می گردم

حالی که جوانهای شهر 

دیریست توبه کرده و خمها شکسته اند

پایپهای شیشه ای جای شیشه های می ،نشانده اند

و بی ریاتر از هر مستی

به هر برزنی نشسته ، دود می مکند

و تازه هوار هم نمی کنند


دیگر دواخوری چیپ است

جوانان شهر من همه پست مدرن شده اند

اکس را بهتر از اکسل می فهمند

پایپ را بهتر از شیشه

و کراک را بهتر از کرک


خدا کند انقلاب ما صادر نشود

یا لا اقل این بخش آن


نیمه خدا

وقتی خالی از ایده باشی ، نوشتن سخت ترین کار دنیا می شود.

وقتی نیاموخته باشی که احساسات خود را بیان کنی

چگونه کسی بفهمد که تو را چه می شود

تا کمکت کند

بیان خود و اینکه اصلا اکنون چه حسی داری.

 

خالی ام

حوالی هیچ

انگار کن هیچگاه عاشق نبوده ام

صادقانه بگویمت

شاید هیچ زمانی ازین بیش خالی از عشق نبوده ام.

می ترسم

خالی از عشق که باشی ،

این طبیعی ست

 

تمام مردم این روزها به شمال رفته اند

من به جنوب

تمام ایران به سمت دریا می روند

من به کویر

تمام من خالی از عشق است

پرم از هیچ

نای نالیدن ندارم

 

شاید این دو روز نامتقارن که یکی شده بی دلیل نباشد

ولادت و وفات

ارتحال و میلاد

بخندم یا بگریم

هیچ حسی در من نیست

نه خنده نه گریه

مردی که مرد و مردی که زاده شد ، وصف من از امروز همینست.

و این شاید خود منم

نیم مرده نیم زنده

نیمه خدایی از جنس خدایان یونان باستان .

نیمه ای رو به زوال

نیمه ای رو به اشراق