سلام دوست من
نه به دريا
نه به ري را
به دوستي كه دل به دريا زد و رفت
كه ترم شيش دانشكده رو ول كرد و رفت
سرباز شد ،كنكور داد، رفت كارگرداني خوند،مستند ساخت وفيلم
و رمان نوشت
شد برنده جايزه ادبي روزي روزگاري،شد برنده جايزه هوشنگ گلشيري
شد آنچه كه بايد بشود،
بيمار شد،رزيدنت جراحي كرد و گند زد
عفونت تمام بدنش رو گرفت
حالا تو گفتار و ديدار و راه رفتن مشكل داره و هيشكي به هيشكي نيست
انگار نه انگار كه يه نويسنده است و اولين مجموعه رمانش همه جوايز ادبي سال رو مال خودش كرده
گاهي به سگهاي پا كوتاه خيابان فرشته حسودي مي كنم
همونيكه تو پياده رويهاي طولانيمون از شمس آباد تا دربند و كوچه پس كوچه هاي فرشته
هي مي گفتي كاش من تو بغل اون دختره بودم
مي گفتي حتمن موهاشو با شامپو خارجي مي شورن...
مي گفتي تو وان دختره رو مي بينه
بدون پوشش...
*
ياد خرمالوهاي حياط دانشكده به خير
سه واحدي كه دختر تو كلاسش نبود و به جاش رفتيم خرمالوها رو ديد زديم و رفتيم تئاتر شهر
مرغ دريايي آنتوان جخوف
ياد پارك صدف انتهاي گلستان پنجم
همون انجمن ادبي كه توش بود و بوديم و جمع شد
به خاطر گيس بلند مسود
پژمانو يادته كه بچه مايه دار بود و از لحن صحبتمون خوشش اومد و مثه ما پياده اومد دربند و تا برگرديم شد ده شب و مي گفت مامانم رام نمي ده خونه كه تا اين موقع بيرون بودم
شما بياين وساطت
بعد با مامانش رفيق شديم
چه قد خانم دكتر رمان خونده بود
روت كم شد
بعد ساعت شد يكه نصفه شب و ديگه ما رو خوابگاه راه نمي دادن
خونشون خوابيديم
من پوستر دختره با موهای طلايي فرو كه ديدم گفتم عجب تيككه ايه
پژمان گفت لطف دارين خواهرمه...
این وبلاگ به مردم مهمان نواز روستای روآر(رودبار) و عقاید و سننشان می پردازد.و برای بالا رفتن سطح فرهنگ ،آگاهی و دانش جوانان و مردم آن از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد.