به راننده گفتم برم گردون سعدیه

راننده هم با خوشرویی قبول کرد ـ گفتم که پول ندارم -

یه شیر پاک خورده ای کیف پولم رو داده بود دفتر

بلند گو داشت اسم منو صدا می کرد

رفتم دفتر و کلی تشکر کردم

مونده بودم حالا چکار کنم و کجا برم

دیدم باید قید تخت جمشید و بزنم تا پول یه شب هتلُ بدم،

ولش کن می رم تخت جمشید،

دربستی

فرصت که نداشتم ،گو اینکه دور ِ

هنوز از شهر بیرون نرفته بودیم که ماشینه یهو خاموش شد ـ دِ بیاـ

راننده هر کاری کرد نتوست روشن کنه،طلسم شد

دیدم بابا قسمت نیست انگار هیچ جا برم ـ منم که نیومدم هیچ جا برم الا حافظـ

باشه حافظ باشه،هیچ جوری راه نداشت که شب بمونم،برگشتم حافظیه

سر ِ راه رفتم آمار ِ چند تا هتل و مهمانپذیر رو گرفتم،یه سرم رفتم کافی نت

،یه پست نوشتم

دو سه ساعتی تو حافظیه موندم،خانم مو بولونده رو هم دیدم

خودم و ازش دزدیم ،روم نمی شد نگاش کنم ،زیر چشی یه نگا انداختم،لبخند زد

،من هم خندیدم

دیگه داشت غروب می شد،یادم از کشته خویش آمد و هنگامِ درو

گفتم حافظ اومدنم با تو بود،خودت بگو چکار کنم،تفال زدم

چی هم اومد ،خیلی حال کردم حافظ

با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست  و از رفیقان ره استمداد همت می کنم

خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش ازین        لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم

روادید صادر شد ری را

لطفها کردی بتا،نمی دونم با من بود یا با تو ـکه نبودی ـ

این هم سوغات سفرم برای تو ری را

یادم که نرفته،عاشق تفال بودی،یادم که نرفته تفال بزنم به نیت تو ـ که نیستی ـ

اون هم کجا،سر مزار حافظ،دو هزار و اندی کیلومتر

 رفتم و برگشتم تو سی و پنج ساعت که بگم چن منه

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست     چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی            او سلیمان زمان زمان است که خاتم با اوست

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک       لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است   سر آن دنه که شد رهزن آدم با اوست

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران                چه کنم  با دل مجروح که مرحم با اوست

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل   کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست

حافظ از معتقدان است گرامی دارش           زان که بخشایش بس روح مکرم بااوست